• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

و خدایی که در این نزدیکی است
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان مارا تمام لذت هستی به جست و جوست .


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دیگه اینجا مینویسم !

نظرات: 0

www.3pas.blogfa.com


شنبه 19 شهریور ماه سال 1390 ساعت 3:03 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

داستان دخترک ( بخش چهارم )

موضوع: داستانهای دخترک نظرات: 0

دخترک قصه ی ما پاش و گذاشت رو خواسته هاش ، چشماشو بست رو غصه هاش . دیگه ندید جز نرگس و نشنید کلامی جز صداش . نرگس یواش یواش جونی گرفت ، شکوفه کرد و زندگی از سر گرفت .  

اما خدای من چرا ؟ 

دخترک غصه ی من جونش و پای نرگسش گذاشت ، شبای بی قراریشو با یاد اون پشت سر گذاشت . نرگس که جونی گرفت غرور اومد سراغش . نرگس ما فکر می کرد عاشق بودن وظیه ی دخترکه ! نرگس ما فکر نکرد دخترک غصه ی ما قلبش پی صداقته ، دنبال عشقی که تهش خدای بی نهایت ! وقتی می دید که دخترک با غصه ی اون می میره ، الکی غصه می خورد ، غصه می خورد تا دخترک تن به خواسته هاش بده !!! یواش یواش که گذشت دخترک شکسته شد و غصه خورد ، تمام بی مهریای نرگس رو واسه خدا برد .  

نرگس ما دلش فقط به جسم دخترک رسید ، یه خاطر داشتن جسم ، حتی نگاهش و ندید !  

وقتی که دخترک به خاطر نا مهربونی نرگسش پژمرده شد ، نرگس اونو به باد سپرد ، گفت که دلش دنبال یه گل دیگه ست، گفت حالا که سر حال شده گلا به پاش جون می دن و نیازی به دخترک نداره !  

خدا که دید دخترک همه عشقش صداقته ، دید که همه نیاز اون فقط خوبی به عالم . بازم اومد کنارش و به دخترک نگاهی کرد ، به جون نیمه جون اون عمری دوباره هدیه کرد . 

دخترک با دستای خدا جونی تازه گرفت و خدا گفت به اون دخترکم :  

عشق دادم به همه عالم که مهرورزی کند   /    ریشه در دل راند و دنیا چراغانی کند   

آنکه عشق را بر هوس آمیخت رسوایی کند  /  وانکه عشق را با نفس آمیخت دنیا نورانی کند 

 

قصه ی دخترک پاکی عشق ! اما یادمون باشه که اگه عشق و شناختیم و قلبمون مثل دل دخترک پاک یه وظیفه ی خیلی مهمتر داریم اونم اینه که عشق و به لایقش بدیم ، کسی که لایق عشق باشه نه اینکه عشق رو با نیاز به جسم و پول و موقعیت دیگران اشتباه بگیره .  

عشق رو به کسی هدیه کنید که شما رو نشکنه ، چون کسی که عشق رو می شناسه مثل چراغی تو عالم که نباید بشکنه بلکه باید عشق رو به کسی که لایقش یاد بده تا دنیا چراغونی بشه . خدا به خاطر پاکی دخترک اونو از همه افسر دگی ها و شکستگی ها نجات داد تا بیاد و این قصه رو بگه تا همه عالم بفهمن که عشق برای صعود نه سقوط ! و اگر در حال سقوطی بدون که عشقی در کار نیست . وظیفه ی همه ی آدمهایی که مثل دخترک عشق واقعی رو می شناسن اینه که عشق رو به لایقش هدیه کنن .  


شنبه 19 شهریور ماه سال 1390 ساعت 2:43 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

فریدون مشیری

موضوع: عمومی نظرات: 0

می خواهمت ای باغ لبریز از ترانه! 

می خوانمت در اشک و آوازشبانه 

 

می بینمت در تارو پود سینه -در دل 

چون هرم آتش میکشی در من زبانه ! 

 

می آرمت از لا به لای جان به دفتر! 

تا در سرود من بمانی جاودانه 

 


سه شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1388 ساعت 12:05 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

آفتابگردان

موضوع: عمومی نظرات: 2

غروب شد، خورشید رفت، آفتابگردان به دنبال خورشید می‌گشت.  

ناگهان ستاره چشمک زد.  

آفتابگردان سرش را پایین انداخت، گل‌ها هرگز خیانت نمی‌کنند


شنبه 19 بهمن ماه سال 1387 ساعت 10:44 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

داستان دخترک (قسمت سوم)

موضوع: داستانهای دخترک نظرات: 3

دخترک قصه ی ما رفت و رسید به راه رویاهاش .یه راه پر پیچ و خم و یه عالمه چراغ راه . 

چراغای بی نور و سرد - وهم و خیال و ترس و درد . 

وقتی دخترک قصه ی ما رفت و به غصه هاش رسید رفت و رسید به اونجایی که دیگه هیچ راهی ندید دلش گرفت شکسته شد . تو رویاهاش نرگس و دید که پیر و بی شکوفه شد. 

اما وقتی که خواب بود تو خواب غرق نیاز بود یه نوری دید از همه نورها بهتر. یه خوابی دید از همه خوابها برتر. خواب خدا رو دید که یارش . 

تو خواب شنید خداش میگه که همراهش می مونه .به دخترک گفت که همش باهاش بوده- همدم وغمخوارش بوده . بارون چشای دخترک نشست رو برف گونه هاش . تازه اومد جلو چشاش راهی و که اومده بود . دید که تو تموم لحظه ها یه نور همش باهاش بوده بازم فهمید که یاد اون همیشه با خداش بوده .نشست و کلی گریه کرد راه عبور و پیدا کرد . یه راهی که ادامه داشت تا دشت نرگسهای دور . نرگس دوباره جون گرفت دید که دخترکش داره میاد . داره میاد تا امیدی شه واسه شبهاش.  

بیاین همه دعا کنیم  ما و شما و نرگسها  

دخترک برسه به باغ رویاهاش دل به دل نرگس بده   

دخترکا بیان دعا کنیم نرگس دوباره تازه شه .  

نوری باشه که دخترک تنها نشه . عاشق باشه.  


یکشنبه 15 دی ماه سال 1387 ساعت 6:11 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

شما هم نظر بدین

موضوع: عمومی نظرات: 0

نمی دونم چند نفر با این حرف موافقن اما به هر حال اینم واسه خودش یه نظریه . نمیدونم چرا بعضی آدما وقتی احساس می کنن که تو وجودش نیاز به محبت و دوست داشتن دارن دنبال یه مکمل می گردن ؟ این بهتر نیست که اول وجودمون پر از عشق باشه پر از دوست داشتن باشه که وقتی به کسی که دوسش داریم رسیدیم چیزی داشته باشیم که بهش هدیه کنیم ؟ این طوری این دوست داشتن دیگه بر اساس یه کمبود به وجود نیومده . به خاطر یه هدف بالاتر شکل گرفت . هدفش فقط اینه که عشقی که تو وجودش هست و تقدیم کنه . این طوری کسی مثل یه مادر نمی خواد که فقط بهش محبت کنه . این حس و داره که یه کسیه که توی دنیا واسه یه آدمی تکیه گاه شده و اون عشقی که تو دلش بوده اجازه نمیده که یه تکیه گاه شکننده باشه که با یه نسیم خم بشه


یکشنبه 15 دی ماه سال 1387 ساعت 1:24 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

...

موضوع: عمومی نظرات: 1

تا وقتی قلب عریان کسی رو ندیدی،بدن عریان خود را نشان مده.چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن.قلبت را خالی نگه دار و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خداوند دوست دارم؛چون به خداوند اعتقاد دارم و به تو نیاز


یکشنبه 15 دی ماه سال 1387 ساعت 1:23 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

داستان دخترک (قسمت دوم)

موضوع: داستانهای دخترک نظرات: 0

قصه ی عشق دخترک و نرگس ، دخترک و نسیم ، دخترک و خدا ،ادامه داره همچنان . دخترک تنها شده تنها یارش خدا شده .بریده از هر چی عشق و محبت . شما بگین دخترک چی کار کنه؟ کجا بره ؟ نرگس واسش مثل یه تولد .نرگس تو تاریکی اومد چراغی شد تا دخترک تنهای تنها نمونه. شبای بی بهانشو با بهانه ی اون سر کنه .حالا که اون رسیده به مرز نور و روشنی نرگس داره تاریک میشه ، غمگین میشه ، خاموش میشه . خدای این زمین و خاک ، خدای آسمون و باد خودت کمک کن این دو تا تنها نشن ، خاموش و سردرگم نشن .

با هم باشن .

با هم بودن یعنی که ماحتی اگه دور از همیم تنهای تنها نمونیم . با هم باشیم به عشق هم ، زنده باشیم برای هم . اینام میخوان با هم باشن . امید هم ، برای هم ، فکر و خیال هم باشن . اما نمی دونم چرا نرگس داره کم میاره ؟ دخترک چی کار کنه ؟ به کی بگه ؟

خدای زندگی من دخترک غیر از تو کسیو نداره . خودت به دادش برس و تنهاش نذار تا بتونه امید بشه ، نور بشه ، ستاره ی شبای یه نرگس بی ستاره شه .

اینجا همونجاست که دیگه راهی به جز دعا نیست.همونجاست که می فهمیم خدای عشق و آینه خدای بینهایت .

دلم گرفت ای خدا از قصه ی نرگس و دخترک .پاکی عشق دخترک ، تنهایی دل نرگس . این تنهایی تا کجا ادامه داره ؟دل دخترک تا کی پر از بی تابیه ؟ نمی دونم خدای من .

کتاب قصه ی یه عشق دوباره پر شد از یه انتظار . یه انتظار که با تمام سختیاش یه حس ناب ناب داره .یه حس پر از قشنگی و تلخی بی جواب داره . هزار سوال بی جواب مونده تو ذهن دخترک . هزار تا فکرای قشنگ . فکر یه شب راز و نیاز .

خدای من ، خدای عشق ، خدای پاکی  و سکوت تمام عاشقای عالمو پرکن از یه حس خوب . حس دوباره نو شدن گذشتن و رها شدن .

خدای من ، خدای رود ، خدای پاکی و وفا ، نرگس من جز تو دیگه یار و پناهی نداره .یه کاری کن تو ای خدا هیچ وقتی تنها نمونه . تنهایی و تنها شدن ، رفتن و بی صدا شدن حقش نبود . لیاقتش عشق و وفاست .دنیای اون خدای من تو ی قفس جا نمیشه . یه دل می خواد خیلی بزرگ مثل دل دخترک قصه ی من . انقدر بزرگ باشه که توش یه آسمون جا بگیره . تو آسمونش خدا جون رنگین کمون رنگیه . پر از رنگای تازگی ، عاشقی و دلدادگی .

نرگس من همتی کن دخترک و تنها نذار

خدای من کاری بکن دعامو بی جواب نذار


یکشنبه 15 دی ماه سال 1387 ساعت 1:21 PM | توسط: راز | چاپ مطلب

داستان دخترک (قسمت اول)

موضوع: داستانهای دخترک نظرات: 1

در فراسوی زمان ، برتر از مرز تمام لحظه ها ، ناب تر از لمس عشق عاشقان دخترک تنهای تنها مانده بود . در تمام لحظه های ناب او عشقی از جنس خدا جا مانده بود . دخترک بود و خدا . دخترک بود و زمین . دخترک بود و خدایی که در این آشوب زمین دور از دغدغه های بی کسی شور و شوق خواستن را می سرود .در گذر گاه زمان در فرازلحظه های عاشقی نرگسی  پیدا شد . نرگسی از جنس تنهایی و ترس نرگسی از تبار اشک و درد . دخترک نرگس را از یاد برد . رفت و دور از لحظه های او سرود شعری از گم گشتن و تنها شدن . روز ها از هم گذشت دخترک بود و خدای خویشتن . می گذشتند از افق های زمان . در میان این هیاهوی گذر بادی نم نم می وزید . کم کم از پس این نسیم نرم و ناب عطری آشنا رسید . دخترک مبهوت و سرگردان و مست در میان ساحل عشقش بماند . دخترک ماند و نسیم . دخترک بود و هوای نرگس .دخترک ماند به امید نسیم تا که شاید این نسیم جای عطر دلنشین خاطرات نرگس جا مانده را پیدا کند . او به دنبال نسیم رفت و به نرگس پیوست . نرگسی غمگین و تلخ با دو قطره شبنم جا مانده از یک برف و یخ . دخترک با دلی آشوب به در گاه خدا رفت . دخترک گفت خدایا ، قسمی ، خواهشی ، رازی نهفته دارم . از خدا خواست  در این قطب یخ آلوده و سرد ،در این سیاه چاله ی غم آفتابی باشد تا ز گرمای وجودش نرگسش غنچه کند . مهتابی باشد تا هدیه کند لحظه ها بی پروای عشق را .

و تو ای پاک ترین ...

و تو ی آنکه در این بهبهه ی وحشت و ترس همدم و یار منی

دل دخترک را برسان به لب باغچه ی نرگس ناب

و دل نرگس را پر کن از عشق و وفا

تا که شاید این دو بگذرند از لب ی  تاریک محال   


یکشنبه 15 دی ماه سال 1387 ساعت 1:20 PM | توسط: راز | چاپ مطلب


آرشیو

  • » دی 1387 (5)
  • » بهمن 1387 (1)
  • » اردیبهشت 1388 (1)
  • » شهریور 1390 (2)

لینک های روزانه

  • » کیمیا 73
  • » شاپرک
  • » سایت سرگرمی
  • آرشیو لینکهای روزانه

لینک ها

  • » آدرس جدید

آخرین ارسالها

  • » دیگه اینجا مینویسم !
  • » داستان دخترک ( بخش چهارم )
  • » فریدون مشیری
  • » آفتابگردان
  • » داستان دخترک (قسمت سوم)
  • » شما هم نظر بدین
  • » ...
  • » داستان دخترک (قسمت دوم)
  • » داستان دخترک (قسمت اول)
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

آمار

  • » بازدیدکنندگان: 4913
موضوعات
 عمومی (4)    داستانهای دخترک (4)